ایستگاه

شاید ایستگاه مكانی است برای چند دقیقه توقف و فكر كردن...


نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391ساعت 09:56 ب.ظ توسط سوتك| نظرات ()

خجالت نکش
زنگ رو بزن
تمام اونهایی که  این زنگ رو زدن عاشق بودن
صاحبخانه مهمان نوازه
بزن زنگو برادر
یا علی .......



نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1391ساعت 04:34 ب.ظ توسط سوتك| نظرات ()

در سال 88 و اوج فتنه زمانی كه دكتر حسین طلا فرماندار شهر تهران بودند برای یك همایش و همكاری به فرمانداری دعوت شدم...از آن زمان بود كه به صورت حضوری با دكتر طلا آشنا شدم.
چندی نگذشت كه 22 بهمن شد و من در میدان صادقیه برای راهپیمایی رفته بودم كه دیدم اوج درگیری با موج اندك دوستان سبزك در این ناحیه است.
برای مدتی در این میدان ماندم كه دیدم نیروهای لباس شخصی و انتظامی و بسیج و...خودشون رو رساندن و مشغول فعالیت بودن.
در این میان برای من جالب كه فرمانداری كه بخش عظیمی از كار رو به عهده داشت هیچ فعالیت محسوسی نداشت واین موضوع علاوه بر جالب بودن برایم درناك و ناخوشایند بود.
در این بین برای نجات از شلوغی جمعیت به سمت ضلع جنوبی میدان حركت كردم كه در یك صحنه ناباورانه دیدم كه دكتر طلا بر خلاف اغلب مدیران كه در این مواقع از حادثه دورند و از روی صندلی كارشون فضا را مدیریت میكنن خودش با یك موتور تو جمعیت حركت می كنه و تمام اتفاقات رو مد نظر داره و خودش از نزدیك قضیه رو پی گیری میكنه...

بله این پست یك پست كاملا تبلیغاتی برای دكتر حسین طلا فرماندار توانا و مدیر متعهد این كشور است كه واقعا لیاقت حضور در مجلس هشتم را دارد...ممكنه كه دكتر طلا فرد گمنامی نسبت به كاندیداهای دیگر باشند اما واقعا فردی است كه ولایت مداری و مدیریت خودش رو در بسیاری از عرصه ها اثبات كرده است

لینك مصاحبه های شنیدنی دكتر طلا در سایت جبهه پایداری:
http://www.jebhepaydari.ir/main/index.php?Page=definition&UID=807010
http://jebhepaydari.ir/main/index.php?Page=definition&UID=234784




نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391ساعت 04:56 ب.ظ توسط سوتك| نظرات ()

پسر اول گفت: مادر جون برم جبهه؟ گفت: برو عزیزم . . . رفت و والفجر مقدماتی شهید شد.

 

پسر دوم گفت: مادر، داداش که رفت من هم برم؟ گفت: برو عزیزم . . . رفت و خیبر شهید شد.

 

پدر گفت: حاج خانم بچه ها رفتند، ما هم بریم تفنگ بچه ها روی زمین نمونه، رفت و کربلای ۵ شهید شد.

 

مادر به خدا گفت: همه دنیام رو قبول کردی، خودم هم قبول کن. رفت و حج خونین شهید شد

.



نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت 1391ساعت 07:35 ب.ظ توسط سوتك| نظرات ()

شنیده ای می گویند چنان می زنمت که یکی از من بخوری، یکی از دیوار!؟

آری حتما شنیده ای، اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟

شنیدن هر چقدر هم سخت باشد هیچگاه به طاقت فرسایی دیدن نخواهد بود.

آخر بابا شنید، حسین شنید، زینب شنید، ما هم شنیدیم؛ اما تنها حسن دید.

تنها حسن دید و باز هر چقدر هم که دیدن سخت باشد مثل خوردن نیست، که و شاید حسن گفته باشد: مادر کجا می روی؟! خانه از این طرف است

.............................................................

حضرت زهرا (در روزهای بیماری قبل از شهادت در حالی که در بستر بیماری بود)به علی (ع) گفت: چیزهایی در دل دارم که می خواهم آنها را به تو وصیت کنم!
علی (ع) فرمود: ای دختر رسول خدا ، هر چه می خواهی بگو!
دراین وقت علی (ع) کسانی را که دراتاق بودند بیرون کرد و نزدیک سر فاطمه (س) نشست، آن گاه فاطمه به سخن آمده گفت :
ای پسرعمو ، هیچ گاه مرا دروغگو و خیانتکار ندیدی، و از وقتی با تو معاشرت داشته ام نافرمانی تو را نکرده ام!
علی (ع) در پاسخ او فرمود:
پناه بر خدا! تو داناتر ، نیکوکارتر ، پرهیزگارتر، بزرگوارتر و نسبت به خدای تعالی بیمناک تر از آنی که من بخواهم تو را در مورد مخالفت و نافرمانی خود سرزنش کنم، و به راستی مفارقت و دوری تو بر من بسیار ناگوار است جز آنکه چاره ای از آن نیست...
آن گاه سخنان خود را ادامه داده فرمود:
به خدا مصیبت رحلت رسول خدا (ص) را برای من تجدید کردی و مرگ و فقدان تو ، بر من بسیار بزرگ است.
" فانا لله و انا الیه راجعون"!
آه! که چه مصیبت دردناک ، جانسوز و غم انگیزی است! مصیبتی که به خدا سوگند جبران پذیر نخواهد بود!
دنباله حدیث این گونه است که در اینجا هر دو گریان شده و لختی گریستند ، آن گاه علی (ع) سر فاطمه را برداشته به سینه چسبانید و بدو فرمود: هر وصیتی داری بنما که من آن را انجام خواهم داد.
فاطمه عرض کرد: خدایت پاداش نیک دهد ای پسرعموی رسول خدا، نخستین وصیت من آن است که پس از من " امامه " دختر خواهرم را به ازدواج خویش درآوری ، چون او نسبت به فرزندان من همانند خودم مهربان است، و مردان نیز ناچارند همسری از زنان داشته باشند.
وصیت دیگر من آن است: که احدی از این مردم که به من ستم کرده و حق مرا گرفتند ، در تشییع جنازه من و دیگر مراسم حاضر نشوند زیرا اینان دشمن من و دشمن رسول خدا هستند، مبادا بگذاری یکی از آنها یا پیروان آنها ، بر جنازه ام نماز بگذارند...
مرا شب هنگام در آن وقتی که دیده ها همگی خواب رفته اند دفن کن 

بحار الأنوار (ط - بیروت) ؛ ج‏43 ؛ ص191



نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت 1391ساعت 05:09 ب.ظ توسط سوتك| نظرات ()

سلام
من آمدم
جای همه خالی...
دوجای سفر خیلی خوب بود كه دعا میكنم قسمت همه بشود:
1.در كربلا و كنار قتلگاه اربابمان
2. بمب گذاری و زخمی شدن در كاظمین برای من واقعا عالی بود
انشاالله كه قسمت همه آرزو مندان  بشود.



وقوع یک انفجار تروریستی در کاظمین/ اعلام اسامی مجروحان ایرانی
در یک حادثه تروریستی که صبح امروز در کاظمین رخ داد، 8 ایرانی مجروح شدند.

دکتر علی حیدری معاون عتبات مرکز پزشکی حج و زیارت در گفتگو با خبرنگار مهر اعلام کرد: صبح امروز و بدنبال وقوع انفجاری در شهر کاظمین تعدادی ازهموطنانمان مجروح شدند.

وی افزود:  کاروان مذکور از استان خراسان رضوی عازم شهر کاظمین شده بودند که با وقوع انفجار بمب تعدادی از زائرین آن  مجروح می شوند.

همچنین جواد خانی نماینده سازمان حج و زیارت در کربلا در گفتگو با خبرنگار مهر اسامی مجروحان این حادثه تروریستی را اعلام کرد:

1- سید حسین شایسته فر

2- معصومه دهقان

3- هادی دهقان

4- حیدر هاشمی نژاد

5- شهربانو خراسانی

6- ناصر حدادی

7- مارد علی زنده کا

8- علی ناجی خوشدل

پ.ن: این انفجار در هتل اقامت ما در كاظمین در حدود ساعت 7.35 دقیقه صبح انجام شد.
خوش به حال اون پیرمرد 82 ساله كه جلوی هتل شهید شد و سرش رو داد...



نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت 1391ساعت 04:58 ب.ظ توسط سوتك| نظرات ()

سلام
حسین برای زهرا می بارد و زهرا برای حسین
فاطمیه است اما هوای وبلاگم حسینی است...
این یك پست ویژست...
میگن شیعه ها وقتی اونجا میرن پرده جلوی چشماشون رو میگیره تا نبینن و دق نكنن..
میگن اونجا راه آسمون خیلی نزدیكه...
خیلی ها خیلی چیزا میگن..
اصلا بی خیال...
این روزها تو زمین نیستم و همش تو آسمون پرواز میكنم
حالم دست خودم نیست..
اسم حسین میاد...اسم عباس میاد...اسم زینب میاد و اسم كربلا...هوای چشمام عوض میشه...
خدایا شكرت كه گریه رو به ما دادی..
همش با خودم میگفتم باید برای این پست سنگ تمام بذارم...
اون چیزهایی كه دارم همه باید در این یك پست جمع بشه...
آخه این یك پست ویژست...
اما الان كه شروع كردم به نوشتن نمی دونم چی باید بنویسم..
از كجای این دلم شروع كنم
انگار پرده ای كه میگفتن از الان منو تو خودش پیچیده
اما من نمی خوام پرده داشته باشم
من می خوام از غمش دغ مرگ بشم
من می خوام زار بزنم
من می خوام فریاد بزنم
من می خوام با زینب به خیمه گاه برم
من می خوام با رقیه سر به بیایون بذارم
من می خوام با عباس كنار فرات برم
من می خوام با علی اكبر زخم بخورم
من می خوام با حسین
خدایااااااااااااااااااا
من می خوام با حسین باشم
من می خوام با حسینت زندگی كنم و باحسینت بمیرم
خدایااااااااا
صدام رو میشنوی
كربلا صدام میكنه
و من میترسم
میترسم كه برم و اینها نباشم
می ترسم كه برم و اونجا هم در روزمرگی زمان گم بشم
خدایا
حسین رو از من نگیر....همین

پ.ن:دلم می خواست با این پست همه گریه كنیم.
خدایا توفیق خواندن و تمام كردن لهوف رو در كربلا ازم نگیر

پ.ن1:به چشم دل ببین ذره كجا میرود
دلم به خواب نمی دید كربلا برود

پ.ن2:تا كه پرسیدم ز قلبم عشق چیست
در جوابم این چنین گفت و گریست
لیلی و مجنون فقط افسان ه است
عشق در دست حسین ابن علی ست

روزی رسد كه به جرم جنون عشق
مارا به كربلای تو تبعید میكنند

پ.ن3: می روم به امید حق...از تمام كسانیكه گردنم حقی دارند و احیانا اینجا سری می زنند حلالیت می طلبم و انشاالله به شرط حیات و توفیق دعاگوی دوستان خواهم بود






نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین 1391ساعت 09:37 ب.ظ توسط سوتك| نظرات ()


«باز این چه شورش است كه در خلق عالم است»

ماه عزای فاطمه روح مُحرم است


خون گریه كن ز غم،كه عقیق یمن شوی

رخصت دهد خدا كه تو هم سینه زن شوی


در فاطمیه از دل و جان گریه می كنیم

همراه با امام زمان گریه می كنیم


در فاطمیه رنگ جگر سرخ تر شود

آتش فشان غیرت ما شعله ور شود


شمشیر خشم شیعه پدیدار می شود

وقتی كه حرف كوچه و دیوار می شود


لعنت به آنكه پایگذار سقیفه شد

لعنت به هر كسی كه به ناحق خلیفه شد

لعنت بر آنكه برتن اسلام خرقه كرد

این قوم متحد شده را فرقه فرقه كرد


تكفیر دشمنان علی ركن كیش ماست

هر كس محب فاطمه شد،قوم وخویش ماست


ما بی خیال سیلی زهرا نمی شویم

راضی به ترك و نهی تبرا نمی شویم


قرآن و اهل بیت نبی اصل سنت است

هر كس جدا ز این دو شود،اهل بدعت است


ما همكلام منكر حیدر نمی شویم

«با قنفذ و مغیره برادر نمی شویم»


ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم

ما بچه های مادر پهلو شكسته ایم


امروز اگر كه سینه و زنجیر می زنیم

فردا به عشق فاطمه شمشیر می زنیم


ما را نبی «قبیله ی سلمان» خطاب كرد

روی غرور و غیرت ما هم حساب كرد


از ما بترس،طایفه ای پر اراده ایم

ما مثل كوه پشت علی ایستاده ایم


از اما بترس، شیعه ی سرسخت حیدریم

جان بركفان جبهه ی فتوای رهبریم


از جمعه ای بترس كه روز سوارهاست

پشت سر امام زمان ذوالفقارهاست


از جمعه ای بترس،كه دنیا به كام ماست

فرخنده روز پر ظفر انتقام ماست


از جمعه ای بترس،كه پولاد می شویم

از هرم عشق مالك ومقداد می شویم


نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین 1391ساعت 08:24 ق.ظ توسط سوتك| نظرات ()

روزی حضرت سلیمان(ع)، مورچه‌ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک‌های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می‌شوی!؟.
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می‎خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی‎توانی این کار را انجام بدهی. و مورچه گفت: تمام سعی‌ام را می کنم...
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود ، کوه را برای او جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می‌گویم که در راه عشق ، پیامبری را به خدمت موری در می‌آورد...

نوشته شده در جمعه 18 فروردین 1391ساعت 11:00 ب.ظ توسط سوتك| نظرات ()

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین 1391ساعت 04:11 ب.ظ توسط سوتك| نظرات ()

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
Design By : Night Melody